X
تبلیغات
رایتل
  • تماس با من


  • کهنه خاطره ها
    سه‌شنبه 16 خرداد 1385
    خاطره های فراموش شده !

     

     

    وقتی بهش رسیدم دلتنگی هاشو فریاد زده بود ! وقتی دستاشو تو دستام گرفتم سرمای بی مهری

     

    غوغا می کرد! وقتی تو چشمای غم زده اش که یه روزی پر از شور بود و شیطنت، نگاه کردم یه عالمه

     

    کینه دیدم ... یه عالمه درد و حسرت دیدم ...!

     

    از کوچکی با هم بزرگ شده بودیم ! شیطونی هاش هیچ وقت یادم نمی ره ! یادم نمی ره که ،

     

     مامان و باباش از شیطنت هاش به تنگ اومده بودن...!

     

    اینم یادم نمی ره که وقتی با مرد رویاهاش آشنا شد چقدر آروم و سر به زیر شد !

     

    شده بود یه خانوم !... یه خانوم متین !... دیگه شیطونی نمی کرد ، آخه می گفت :

     

    فصل شیطونی هاش تموم شده ... !!!!

     

    با مر د رویاهاش یه عالمه قول و قرار گذاشتند ، به همدیگه قول دادند یه قصری بسازند

     

    که ، پایه هاش از عشق و صداقت باشه ! قول دادند برای همیشه مال هم بمونند !

     

    آرزو می کردند زودتر زندگی مشترکشون زیر یه سقف رو شروع کنند !

     

    قول دادند تحت هیچ شرایطی خاطره های قشنگشون رو فراموش نکنند !

     

    آره ، خیلی قول و قرارها گذاشته بودند ... وقتی من و خیلی های دیگه رابطه ی صمیمیشون رو

     

    می دیدم با خودمون می گفتیم مثل این دوتا دیگه پیدا نمی شه ! همیشه از ته دلمون براشون

     

    آرزوی خوشبختی می کردیم ...

     

    بالاخره به آرزشون رسیدند ، دست تو دست هم رفتند تا زندگی زیر یه سقف رو با همدیگه

     

    تجربه کنند ، با همه ی تلخی ها و شیرینی هاش !

     

    اما دفتر زندگیشون ورق خورد ... تموم اون قشنگی ها برای همون یک سال آشنایی بود ...

     

    تموم اون قول و قرارها که یه حرف بود و می خواست عملی بشه ،

     

    در حد همون حرف باقی موند !

     

    زندگیشون سرد شد...فاصلشون پررنگ شد...عشقشون کمرنگ شد...دوست داشتن هاشون از بین رفت!

     

    اونایی که می خواستند متفاوت باشند از همه ی این آدمای زمینی ، مثل همه ی اونا شدند...

     

    تموم خاطره هاشون مثل یه فیلم برام مرور می شه ! انگار همین دیروز سیزده به در بود و به من می گفتند:

     

    مریم خانوم ! ما همدیگه رو پیدا کردیم ... زود باش سبزه ها رو محکم گره بزن تا تو هم مثل ما .......!!!

     

    نمی دونم چرا اینجوری شد ؟ نمی دونم چرا تموم قول و قرارهاشون رو زیر پاهاشون له کردند ؟

     

    نمی دونم چرا اجازه دادند دخالت های بی جای دیگران زندگیشون رو زیر و رو کنه ؟

     

    نمی دونم چرا اون نیمکت تو اون پارکی که یه عالمه خاطره داشتن رو تنها گذاشتن ؟

     

    نمی دونم چرا انقدر سریع تسلیم بی رحمی های این روزگار شدند ؟

     

    نمی دونم چرا ؟؟؟ نمی دونم چرا اینجوری شد ؟

     

    فقط از خدا می خوام دلاشون رو به همدیگه نزدیک کنه دوباره ... مثل همون دوران آشنایی !

     

     

     

     



    قدم های عاشقونه : 149583


    Powered by BlogSky.com

    عناوین آخرین یادداشت ها