X
تبلیغات
رایتل
  • تماس با من


  • کهنه خاطره ها
    جمعه 25 فروردین 1385
    گل خوشبوی من

     

    چند وقتی بود هر چی خدا رو صدا میزدم صدام به گوشش نمی رسید...!!!!

     

    نمی دونم چرا ؟! انگار با من قهر بود ...! انگار دلش نمی خواست صدای منو بشنوه ...!!!

     

    بعضی وقتا فکر می کردم خدا اصلا منو نمی بینه ...چه برسه به اینکه صدامو بشنوه !!!

     

    اما دست نکشیدم ...صداش کردم ... صداش کردم ... بازم صداش کردم ...

     

    ولی باز صدام به گوشش نرسید... ... ...

     

    فریاد زدم ...فریادی از ته دلم با تمام وجودم ... باز جوابی ندیدم ...!!!

     

    نا امید نشدم ! چون باور داشتم که نا امیدی باعث دور شدن من از خدای مهربونم می شه ...

     

    پس با امیدی فراوان صداش کردم ... بازم فریاد زدم ...!!!

     

    این بار در عین ناباوری جوابمو داد ... خیلی زیبا جوابمو داد ...!!!

     

    یه هدیه ی خوشگل داد ! یه گل ! یه گل زیبا ! یه گل خوشبو ! یه گل ناز !

     

    عطرشو خیلی دوست دارم عطرش باهام یه عالمه حرف می زنه ... منو می بره به یه دنیا پاکی !

     

    می خوام عطرش همیشه و همیشه تو خونه ی دلم زندونی باشه...!!!

     

    خودخواهم نه ؟ خودخواهم که می خوام عطرش فقط مال خودم باشه؟؟؟!!!

     

    آخه من خیلی خیلی خسیسم ...باور نمی کنی ؟

     

    آخه خیلی خیلی خوشبوست ... خیلی ...  خیلی زیاد...!!!

     

    می خوام از گلم نهایت مراقبت رو کنم تا هیچ وقت پژمرده نشه !!!

     

    آخه هدیه ی خداست ... هدیه ی خدا از همه چیز تو زندگی برام با ارزش تره !!!!

     

    دوباره خدا رو صدا زدم ... 

     

    ولی اینبار نمی دونستم با چه زبونی ازش تشکر کنم ...

     

    آخه من لایق این همه مهربونی نبودم... لایق این هدیه ی خیلی بزرگ نبودم ...

     

    من شرمنده ی خدا شدم ...شرمنده ی گلم شدم که نصیب من شده ؟

     

    آرزو کردم با خودم که ای کاش خواب نباشم ........!!!

     

    فقط رو به آسمونا کردم و بر عکس همیشه که فریاد می زدم آروم گفتم :

     

    ممنون خدا ... ممنون خدا جونم ...!!! ممنون.........

     



    قدم های عاشقونه : 149583


    Powered by BlogSky.com

    عناوین آخرین یادداشت ها