X
تبلیغات
رایتل
  • تماس با من


  • کهنه خاطره ها
    جمعه 12 اسفند 1384
    دل نبستن !

     

     

     

     جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا می کرد ! رفتن  و رد پای آن را !

     

     آدم هایی را که به سنگ و ستون ... به در و دیوار دل می بندند !

     

    اما جغد می دانست که سنگ ها ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ،

     

     درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند !

     

    او بارها و بارها تاج های شکسته ، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های قصر دنیا

     

    دیده بود !

     

    او همیشه آوازهایی درباره ی دنیا و نا پایداری اش می خواند و فکر می کرد

     

     شاید پرده های ضخیم دل آدم ها با این آواز کمی بلرزد !

     

    روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد ، آواز جغد را که شنید ، گفت بهتر است سکوت کنی

     

    و آواز نخوانی !؟

     

    آدم ها آوازت را دوست ندارند ، غمگینشان می کنی ... دوستت ندارند ؟؟!!

     

    چرا که بد یمن و بد شگونی ! و جز خبر بد و غمگین چیزی همراه نداری !

     

    قلب جغد پیر شکست ! و دیگر آواز نخواند .......!

     

    سکوت او آسمان را افسرده کرد !!

     

    آن وقت خدا به جغد گفت: آوازه خوان کنگره های خاکی من ! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ؟

     

    دل آسمانم گرفته است !!

     

    جغد گفت: خدایا ! آدم هایت من و آواز هایم را دوست ندارند ؟!

     

    خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم های به دنبال دل بستن اند !

     

     دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ ! تو مرغ تماشا و اندیشه ای !

     

    و آن که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد !

     

    دل نبستن سخترین و قشنگترین کار دنیاست !!!!

     

    اما تو بخوان ! همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت همیشه تلخ !

     

    جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد ،

     

     می داند آواز او پیغام خداست ! که می گوید:

     

     آن چه را نپاید ، دلبستگی را نشاید !

     

     



    قدم های عاشقونه : 149583


    Powered by BlogSky.com

    عناوین آخرین یادداشت ها