تو مقدسی مثل عبادتم ، تو رو دوست دارم مثل سعادتم ، به تو محتاجم و احتیاج من ! عادته نمی شه ترک عادتم ! تو نمای کامل صداقتی ، واسه من همیشه در نهایتی ! لذت تلاوت یه آیه ای ... دلنشین از تو هر حکایتی ... با تو هم صداشدن نیت من ، سایه ی بلند تو روی سرم حافظ ثبات و امنیت من ! مثل نوری خالی از غبار ، مثل خواستن ، خواستن دیوونه وار ! مثل یه عتیقه پاک و بی نظیر اما در دست من بی اعتبار ... تو برای من عزیزترین کسی ، گل بی عیبی که دور از دسترسی ... زندگی برای من خواستنیه با تو هم صحبت و عیسی نفسی ... تو گرانبهاترین عتیقه ای از تو غافل نمیشم دقیقه ای

مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

Image hosting by TinyPic
حرفهای خودمونی




کهنه خاطره ها

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 24 دی ماه سال 1384
غربت لحظه ها

 

 

چه سکوت سردی بر زندان قلبم حاکم شده است ، سکوتی که سرشار از فریاد ناگفته هاست !

 

عجب عالم غریبی است ؛ گویا

 

من ، تو را ، و تو ، مرا در غربت لحظه ها به غم نشانده ایم !

 

میان یکی شدن ما انتظار سردی جاری است !

 

وانتقام از این انتظار بی پایان چه دشوار است و ناممکن !

 

چه زیباست تداعی خاطرات ؛ خاطرات رفته بر باد ، گذشته از یاد !

 

ثانیه ها ، روزها ، ماه ها و سال ها چه باشتاب پی هم می دوند...

 

گویا شکارچی زمان فکر شکار و نابودی آنهاست !!!

 

چشمانم لبریز از اشک و حسرت گشته ، چرا که بی دلیل رفتن ها و ساده گذشتن ها را تجربه کرده !...

 

...............!!!!!!

 

 

....و امروز قلم می زنم تنها برای تو !

 

تو که بارفتن بی دلیلت مرا به انتظار و حسرت مهمان کردی !!!!!!

 

و باور بدان سخت است .......

                  

 سخت است... پا گذاشتن به این مهمانی دردناک ...!!!

 

سخت است ..................!!!!!!!!!!!!! 


سه شنبه 20 دی ماه سال 1384
خونه بدون داداشی

 

 

 

 

امروز دوشنبه 84/10/19  روز اعزام داداشی جونم به شاهرود بود !

 

چه روز دلگیری بود ؟ محسن برای سه ماه آموزشی داشت می رفت شاهرود . آخه چرا شاهرود؟

                                             چرا تهران نه ؟

 

از صبح همه بغز داشتیم ولی خودمونو کنترل می کردیم که اشکامون سرازیر نشه !

 

چه روز سختی بود ؟ آخه هیچ وقت اینجوری عادت نکرده بودیم 

که برای مدت زیادی محسن رو نبینیم !

 

آخه همین یه دونه است ! یه داداشی که تو دنیا بیشتر نداریم ! برای همین خیلی سخته !

 

انقدر جاش خالیه ! انقدر تو اتاقش صدای سکوت میاد !

 

انقدر خونه سوت و کوره ! انقدر دلگیره که فقط و فقط خدا می دونه !

 

ساعت 9 ترمینال جنوب بودیم . چه برف و بارونی می اومد ! دوست داشتم با محسن می رفتم ...

 

جدایی برای چند ماه از محسن خیلی غیر ممکنه ! آخه محسن انرژی مثبت خونه است !

 

شیطونی هاش ، سر به سر گذاشتن هاش ، اذیت کردناش ، 

مهربونی هاش به قول خودش فردین بازی هاش از جلوی چشمام به سرعت می گذره !

 

 

فکر نمی کردیم انقدر به هم وابسته باشیم ! فکر نمی کردیم محسن با دیدن گریه های ما ، 

اشکاش رو صورت شیطونش جاری بشه !

 

چه لحظه ی بدی بود ....

 

وقتی اومدیم خونه محسن نبود که بیاد از سوژه هایی که تو کل روز میدید برامون تعریف کنه

و ما انقدر بخندیم که دلمون درد بگیره و التماسش کنیم که بابا دیگه بسه !

 

 نبود که بگه .....

 

الان نمی دونم داره چه کار می کنه ؟ خدایا سردش نباشه ...

 

 جاش راحت باشه ...خودت کمکش کن ...

 

خداکنه کل خدمتش بیافته تهران ((آمین))

 

محسن جونم ، داداشی گلم هر جا که هستی خدا پشت و پناهت باشه .

 

 

 


جمعه 9 دی ماه سال 1384
غیبت همیشگی تو ...

 

هر از گاهی دفترچه ی قلبم را می گشایم و خاطراتم را مرور می کنم ...

 

آری خاطرات تلخ و شیرینم را ... خاطرات بر باد رفته ام را ... خاطرات با تو بودن را ...

 

برگ برگ دفترچه ام سرشار از حضور زیبا و پررنگ توست !

 

پر از لحظه های دلتنگی ، دلتنگی برای تو ...

 

تمام انتظارهای شیرین اما سخت و کشنده در دفترچه ام نهفته است !

 

خاطرات قدم زدن زیر باران های پائیز ! برف های سپید زمستان ! آفتاب سوزان تابستان !

 

دیدارهای عاشقانه ، شوق به هم رسیدن ، عشق با هم بودن را تا ابد در یاد خواهم داشت !

 

اما این خاطرات زیبا و هرگز فراموش نشدنی ، نیمی از دفترچه ام را دلنشین و زیبا کرده است !

 

نیمی از آن تا ابد خالی است ... به خاطر غیبت همیشگی تو ... !!!

 

و تو ندانستی که بعد از رفتن بی دلیلت زندگی ، عشق ، صداقت و مهربانی

              

واژه هایی گنگ خواهند شد برای من ...!!!

 

اما بدان برگ برگ آن خاطرات تا همیشه در قلب شکسته ام پر رنگ خواهند ماند...!!!

 

 

 


دوشنبه 5 دی ماه سال 1384
تولدت مبارک

**تولدت مبارک **

با هفت تا آسمون پر از گل های یاس و میخک

با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک

فقط می خواد بهت بگه مرجان جونم تولدت مبارک

 

 

 

 مرجان تپلو ،خواهر کوچولو ،خوشگلکم، خانم خانوما ، شیطون بلا ،

 قشنگترین روز زندگیتو  تو یکی از سردترین و بارونی ترین روزای خدای مهربون

 با یه دنیایی از عشق وصداقت تبریک می گم .

 تا همیشه قشنگترینها را برای تو خوشگلکم آرزومندم .

تا آخر دنیا شاد و سلامت و موفق باشی عزیز دلم .

 

 


یکشنبه 4 دی ماه سال 1384
**میلاد مسیح مبارک**

 

از آن روزی که مریم عیسی را در آغوش فشرد 2006 سال گذشته است .

روزی که آسمان با ستاره ای خبر از آمدنش داد و او ستاره ای شد که نورش هرگز در آسمان دل خاموش نشد

تا با صلیب کشیدنش ، تنها توانستند سمبلی برای بودنش بسازند .

و اکنون در سردترین فصل خداوند عظمت گرمای وجودش را در کوچه پس کوچه های دلمان

حس می کنیم .

**میلاد مسیح مبارک**

 



قدم های عاشقونه : 53606


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها