X
تبلیغات
رایتل
  • تماس با من


  • کهنه خاطره ها
    یکشنبه 15 آبان 1384
    عزیزترینم....

     

     

    ای تنها ترین ستاره ی شبهای تارم ؛ با تو می خواهم بگویم اسرار نهانم ...

     

    گوش فرا ده که چه می گویم !آری با تو هستم !!....

     

     با توام که روزگاری عشق و یکرنگی را به من هدیه کردی !

     

    با توام که مرا با وجودت به اوج یکدلی رساندی !

     

    من در چشمان زیبای تو مفهوم صداقت را با تمام وجودم آموختم !

     

    تو با گرمی دستانت بذر عشق را در نهانم رویاندی !

     

    من عمری با حرفهای زیبای تو به نقطه ای از زیبایی رسیده بودم !

     

    من در دریایی از معرفت تو غرق می شدم و هراسی نداشتم !

     

    عمری در کوچه ی مهر و وفا شانه به شانه ی تو قدم می زدم !

     

    اکنون چه می گویی با من ؟! از چه صحبت می کنی تو ؟

     

      عشق و یکرنگی ات را در کدامین کوچه پس کوچه های این شهر غریب گم کردی ؟

     

    صداقت زیبایت را در کدامین خاک سرد روزگار مدفون کردی ؟ از چه می گویی ؟!

     

    گرمی دستانت عمری مهمان دستان من بود ، من این مهمان خوشایند را قسمتی از وجود خود کرده بودم !

     

    حال تو بگو چگونه قسمتی از وجودم را از خود برهانم ؟

     

    تو بگو چگونه دلم را که سرشار از عشق و تمناست به کینه و نفرت فرا خوانم ؟

     

    من در کدامین قصه به دنبال چشمان زیبای تو باشم ؟ چگونه مفهوم صداقت را از خاطرم بشورانم ؟

     

    من تا کجای این دنیا این غم تلخ وسنگین را بر دوش کشم ؟

     

    من در تلاش پر کردن این فاصله ها و تو در تلاش فرار از من و ایجاد این فاصله ها!......

     

    و اکنون سکوت اختیار می کنم و چشمان سرشار از تمنایم را به چشمان معصوم و زیبایت می دوزم و می گویم :

     

    چگونه وداع را با تو "ای عزیز دل" بدرود گویم ؟!؟!؟!؟!؟!؟

     

     

     



    قدم های عاشقونه : 149583


    Powered by BlogSky.com

    عناوین آخرین یادداشت ها